خنياگر غمگيني است که آوازش را از دست داده است
اي کاش عشق را زبان سخن بود
هزار کاکلي شاد در چشمان توست
هزار قناري خاموش در گلوي من
عشق را اي کاش زبان سخن بود
آنکه ميگويد دوستت ميدارم
دل اندوهگين شبيست که مهتابش را ميجويد
اي کاش عشق را زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره گريان در تمناي من
عشق را اي کاش زبان سخن بود
از زندهياد احمد شاملو

وقتی که خورشيد به پيش شب میرود و بر دامنه کوههای بلند سایه می افکند و کوچه از صدای
پای آخرین عابر تهی می شود ، با کوله باری از غم و درد میروم و تو را با تمام خاطرات
دیرین در میان کوچه های ساکت شهر برای مدتی تنها می گذارم
گریه مکن ای وارث تنهايی ، من باید بروم تا با غم غريبی خويش درد غربت را از جداره های
دل کوچکم بزدایم ، اما بدان که نَفس خاطراتم هر لحظه به یاد تو می تپد و يک لحظه هم از تو
غافل نيست.

تو كيستي كه من اينگونه بي تو بي تابم ؟
شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم
تو چيستي كه من از موج هر تبسم تو
بسان قايق سرگشته روي گردانم ؟
تورا كدام سحر؟ بر كدام اسب سپيد؟
تو در كدام كرانه ؟ تو از كدام صدف؟
تو از كدام سر؟ همراه كدام نسيم ؟
من از كجا سر راه تو آمدم ناگاه؟
چه كرد با دل من آن نگاه شيرين آه؟
كدام حس دويده است از تو در تن من ؟
توآرزوي بلندو دست من كوتاست تو دوردست اميدي و پاي من خسته است
همه وجود تو مهر است و جان من محروم چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است

اي مسافر , سفر عشق خطر در خطر است ره پر از پيچ و خم و صخره و كوه و كمر است
گر هوايي به سرت هست از اين ره برگرد كه دراين باديه اول قدمش ترك سر است
محفل صدق و صفا قبله اهل نظر است ما مشيت زدگان چون افق آينه ايم
نور مهتابي مان از لب بامي دگر است بر سر كوي تو جز پاي عنايت نرسد
هر كه با پاي خودي جست تو را در به در است شاهد دعوي ما غير جنون در ره عشق
سرخي اشك و رخ زرد و خروش جگر است ساقيا قفل ز خلوتگه عصمت بردار
دل ديوانه ام از دختر رز مست تر است اين سيه طره كه بر گرد رخت مي پيچد
قصه غائله يا فتنه دور قمر است گندم خال تو افكند ز خلدم بر خاك
اين گنه سر سرافرازي نوع بشر است دل ما دور نرفته است كه ره گم بكند
وعده گاه دل و دلدار همين دور و بر است بر نشان نامه ارفع خط نسيان بكشيد
كه چو از دوست خبر يافت ز خود بي خبر است

گاه جوانه دركم تير ميكشد:ما كه روزي بخار خواهيم شد ، اين همه آفتاب خوردن براي چيست؟
سايه ، سايه شب را مي پوييم…ابر را…آتش را
برهان را مي كوبيم، فلسفه را الك مي كنيم، آنگاه خمير دليل را مي جوييم
عرق بر دست مي ساييم،خم را به كمر مي زنيم،به جغد اتهام مي بنديم،به پيچكها تهمت مي زنيم
با اينكه مي دانيم خسته ترين رودخانه نيز به دريا مي رسد
باز خاصيتمان گل مي كند و مي درخشيم…
آه… درد آور است..
در پرتو هزار گريه ي آفتاب، پنداشتيم كه خورشيد شده ايم..
![]()

خاکت میکنم
همین امشب
زیر آستین نمناک گذشته....
تنت زیر خاک میخشکد
مثل پلکهای من
.
تو میگندی....
.
وکرمها ته مانده ذهن مرا خواهند جوید...
.
.
سنگ قبری سفید
خالی از سخنی....
و چوب خطی
صلیب مزحک ما
تا روزهای نداشته را بر آن بیاویزیم...
.
.
خاکت میکنم
همین امشب
دور از چشمان تو
.
.
و به مرده ات دل میبندم...
لبخند تلخم بدرقه تاریکی تو باد....!!!

براي تو كه با امدنت كلماتم را به تاراج بردي...
نمي داني چه سخت است در ميان انبوهي از ادمكان چوبي بايستي و نبودنت را فرياد زني...
مدتهاست به دنبال سكوت گم شده ام اسمان وزمين را بهم مي بافم...ولي دريغ از يك جرعه...
نمي دانم چشمانم انتظار چه كسي را مي كشد؟ مگر كسي مي ايد؟
حتي نمي دانم براي چه كسي كلماتم را بيدار نگاه داشته ام. خود را گم كرده ام...
به دنبال كدام روزنه هستم؟ چه مي خواهم؟ چه مي گويم؟
كدامين جاده افكار پراكنده ام را به انتها مي رساند؟ پاهايم دگر رمق لمس كردن ندارند.
دستهايم را نمي خوانم. اصلا با كلمات بي گانه ام. حالا اگر جمله اي هم داشتم كجا مي نگاشتمش؟
كا غذهايم مچاله شده اند و قلمهايم خميده... تكهاي وجودم را لابه لاي پيچكها دفن كرده ام...
و فريادشان را در كشاكش بودن و نبودن حبس كردهام...
تك تك سلولهاي بدنم محتاج تولدي دوباره اند...
راستي كاش كسي تنهايي بي نورمان را چراغاني مي كرد...كاش!!

امیدوارم سال خوبی را شروع کرده باشین.من به علت یه سری مشکلات نمی تونم یه مدت به وبم سر بزنم.وکار به روز رسانی وب را به یکی از رفقا می سپارم.
امیدوارم مرا بابت اینکه دیگه نمی تونم بهتون سر بزنم ببخشین ولی بازم تلاش میکنم اگر شد بازم بیام و متن ها ونظرات زیبایتون را بخونم .
به امید دیدار مجدد.یاعلی
کاوه
![]()
تو فردا می روی
اما
به هر جا می روی بی من
دمی در پرنیان خاطرات تنها باش
به هر جا آشیان کردی
سکوت
سنگفرش یادها را یکزمان بشکنو در
امواج رویاهای رنگارنگبه یاد آور تو آن
کس را که اینک می نگارد دوستی رابه
یاد آور.